تبلیغات بنری
سیما خضرآبادی (زاده ۱۱ فروردین ۱۳۶۸، تهران) بازیگر سینما و تلویزیون ایران است.  در ادامه متن زیبا و خواندنی هراه با تصویر جدید سیما خضرآبادی را مشاهده میکنید     متن خواندنی سیما خضرآبادی بازیگر زن ایرانی دلم میخواد بنویسم.... فقط بنویسم... انقدر بنویسم تا انگشتام خسته بشه تا این صفحه تموم بشه....حرفی برای گفتن ندارم. ولی فقط میخوام بنویسم. نمیدونم چی بنویسم از کجا بنویسم ولی دوست دارم بنویسم...میخوام از اولش بنویسم. از روز تولدم ... خوب یادمه... دوست دارم که فکر کنم خوب یادمه اون…
متن زیبا و خواندنی هراه با تصویر جدید سیما خضرآبادی

سیما خضرآبادی (زاده ۱۱ فروردین ۱۳۶۸، تهران) بازیگر سینما و تلویزیون ایران است.  در ادامه متن زیبا و خواندنی هراه با تصویر جدید سیما خضرآبادی را مشاهده میکنید

 

 

متن خواندنی سیما خضرآبادی بازیگر زن ایرانی

دلم میخواد بنویسم.... فقط بنویسم... انقدر بنویسم تا انگشتام خسته بشه تا این صفحه تموم بشه....حرفی برای گفتن ندارم. ولی فقط میخوام بنویسم. نمیدونم چی بنویسم از کجا بنویسم ولی دوست دارم

بنویسم...میخوام از اولش بنویسم. از روز تولدم ... خوب یادمه... دوست دارم که فکر کنم خوب یادمه اون روز رو ...مامانم میگه روز عجیب و جالبی بود.. خوب یادمه.روز تولد من... یازدهم فروردین ماه ،خیلی جالب بود. اولینمو یادمه. دلم میخواد تظاهر کنم که یادمه اولین گریه مو. اولین گریه ای که اونائی که شنیدند و منتظرش بودند خیلی خوشحال شدند ولی بعد اون هیچ کدوم از گریه هام کسی رو خوشحال نکرد.... حالا دلم میخواد از آخرش بگم... دوست دارم اونجا لبخند بزنم. لبخندی که هیچ کس جز خودم ازش خوشحال نمیشه. لبخندی که به دنیائی میزنم که میگن مرز بین این دنیا و اون دنیاست... میخوام بنویسم... اونقدر بنویسم که دیگه نتونم حتی یه مداد دستم بگیرم.


میخوام از اولش بنویسم. اولین روزی که یک کلمه حرف زدم. درست یادم نیست گفتم آب؟؟ یا گفتم بابا؟؟؟ولی یه کلمه آگفتم که همه خوشحال شدند. هرکی شنید و خبردار شد ذوق کرد و قربون صدقم رفت... همون اولین کلمه ای که شد همه دردسر زندگیم... همون کلمه ای که کم کم تبدیل به جمله و متن و موضوع شد و هر روز یه جوری خودش و به دردسر انداخت...میخوام بنویسم...از اولین قدمی که برداشتم،اولین باری که کف پامو گذاشتم زمین و سفتیشو حس کردم.

 

اولین باری که دیگه دست کسی رو نگرفته بودم. چقد همه قربون صدقه پاهای کوچیکم شدند... غافل از اینکه باید چند سال دیگه تنهای تنها و بدون هیچ کمکی این همه راه سختو برم و هیچ کس حتی به دویدن هام هم اهمیتی نده...میخوام اونقدر بنویسم که نوشتن یادم بره. یادم میاد اولین روزی که نوشتم.. اولین باری که مداد دستم گرفتم. همه تشویقم کردند. همه گفتن آفرین... ولی هیچ وقت نه خودم و نه هیچ کس دیگه فکر نمیکرد روزی همین کلمه ها رو بچینم کنار هم و نامه شکایت بنویسم.... نامه شکایت به : اولین باری که گریه کردم. اولین باری که حرف زدم  اولین باری که راه رفتم و اولین باری که نوشتم